وبت را دیدم.
مثل همیشه قشنگ نوشته بودی و ما کلی محسور شدیم.
شما نیز که هر روز مانند آن جماعت بیکار می آیید ؟
پس دیگر این قر و فر ها برای چیست؟؟؟
می خواهید مارا دق دهید؟ آیا؟
منم میخوام قالب وبلاگمو عوض کنم. 
باشد که مورد پسند دوستان واقع شود
از اینکه کامنتت را پاکیدیم بسیار شرمگین می باشیم
راستی ما که دیگر نیم را ترک کرده ایم و دیگر به آنجا سرک هم نمی کشیم 
گویی فوت نموده ایم
offنگذار
ما که نمی توانیم آنها را بخوانیم
البته bye 4 ever نداده ایم
و احتمال دارد اگر دلمان برای برخی افراد تنگ شد گوشه چشمی به آنجا بیندازیم
البته چشم دیدن بعضی ها را هم نداریم

به امید up مجدد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 15:56  توسط (-;
|
Take my hand
Why are we
Strangers when
Our love is strong
؟Why carry on without me
Everytime I try to fly
I fall without my wings
I feel so small
I guess I need you baby
And everytime I see you in my dreams
I see your face, you're haunting me
I guess I need you baby
I make believe
That you are here
It's the only way
I see clear
What have I done
You seem to move on easy
Everytime I try to fly
I fall without my wings
I feel so small
I guess I need you baby
Everytime I see you in my dreams
I see your face, you're haunting me
I guess I need you baby
I may have made it rain
Please forgive me
My weakness caused you pain
And this song is my sorry
At night I pray
That soon your face
Will fade away
Everytime I try to fly
I fall without my wings

I feel so small
I guess I need you baby
And everytime I see you in my dreams
I see your face, you're haunting me
I guess I need you baby
People can take everything away from me
But they can never take away your truth
But the question is
Can you handle mine
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 17:6  توسط (-;
|
سراپا اگر زرد وپژمردهایم
ولى دل به پاییز نسپردهایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خوردهایم
اگر داغ دل بود ما دیدهایم
اگر خون دل بود ما خوردهایم
اگر دل دلیل است آوردهایم
اگر داغ شرط است ما بردهایم
اگر دشنهی دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گردهایم!
گواهی بخواهید اینک گواه:
همین زخمهایی که نشمردهایم
دلی سربلند و سری سربهزیر
از این دست عمری به سر بردهایم
می دونین این شعر کیه؟؟
(آينه هاي ناگهان، قيصر امين پور)
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 2:14  توسط (-;
|
آخرين کلمات يک الکتريسين: خوب حالا روشنش کن...
آخرين کلمات يک انسان عصر حجر: فکر ميکنی توی اين غار چيه؟
آخرين کلمات يک بندباز: نميدونم چرا چشمام سياهی ميره...
آخرين کلمات يک بيمار: مطمئنيد که اين آمپول بيخطره؟
آخرين کلمات يک پزشک : راستش تشخيص اوليهام صحيح نبود. بيماريتون لاعلاجه...
آخرين کلمات يک پليس: شيش بار شليک کرده، ديگه گلوله نداره...
آخرين کلمات يک پيشخدمت رستوران: باب ميلتون بود؟
آخرين کلمات يک جلاد: ای بابا، باز تيغهء گيوتين گير کرد...
آخرين کلمات يک جهانگرد در آمازون: اين نوع مار رو ميشناسم، سمی نيست...
آخرين کلمات يک چترباز: پس چترم کو؟
آخرين کلمات يک خبرنگار: بله، سيل داره به طرفمون مياد...
آخرين کلمات يک خلبان: ببينم چرخها باز شدند يا نه؟
آخرين کلمات يک خونآشام: نه بابا خورشيد يه ساعت ديگه طلوع ميکنه!
آخرين کلمات يک داور فوتبال: نخير آفسايد نبود!
آخرين کلمات يک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی...
آخرين کلمات يک دوچرخهسوار: نخير تقدم با منه!
آخرين کلمات يک ديوانه: من يه پرندهام!
آخرين کلمات يک سرنشين اتوموبيل: برو سمت راست راه بازه...
آخرين کلمات يک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟.
آخرين کلمات يک غواص: نه اين طرفها کوسه وجود نداره...
آخرين کلمات يک فضانورد: برای يک ربع ديگه هوا دارم...
آخرين کلمات يک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببينم...
آخرين کلمات يک قهرمان: کمک نميخوام، همهاش سه نفرند...
آخرين کلمات يک قهرمان اتوموبيلرانی : پس مکانيکه ميدونه که با ...
آخرين کلمات يک کارآگاه خصوصی: قضيه روشنه، قاتل شما هستيد!
آخرين کلمات يک کامپيوتر: هاردديسک پاک شده است...
آخرين کلمات يک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگيری ها...
آخرين کلمات يک گروگان: من که ميدونم تو عرضهء شليک کردن نداری...
آخرين کلمات يک گيتاريست: يه خرده ولوم بده...
آخرين کلمات يک مادر: بالأخره سیدیهات رو مرتب کردم...
آخرين کلمات يک متخصص آزمايشگاه: اين آزمايش کاملاً بيخطره...
آخرين کلمات يک متخصص خنثی کردن بمب : اين سيم آخری رو که قطع کنم تمومه...
آخرين کلمات يک متخصص کامپيوتر: معلومه که ازش بکآپ گرفتم!
آخرين کلمات يک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرين کلمات يک ملوان: من چه ميدونستم که بايد شنا بلد باشم؟
آخرين کلمات يک ملوان زيردريايی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم...
آخرين کلمات يک نارنجکانداز : گفتی تا چند بشمرم؟ 
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 22:22  توسط (-;
|